مشعل هدایت
قرآنی ، مذهبی ، اعتقادی ، تربیتی
نويسندگان
آخرين مطالب
لینک دوستان

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان نسیم وحی و آدرس mashalehedayt.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





پيوندهای روزانه

او (حجربن عدى ) بود كه اينكه به اختصار فرازهايى از زندگى درخشان او را مى نگريد:
او با برادرش (هانى ) در مدينه به حضور پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله شرفياب شده و به آيين اسلام گرويدند.
(17)
با اين كه او در آن موقع نوجوان بود، ولى به خاطر روح پاك و نيرومندش ، پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله در برخى از جنگها او را پرچمدار خود كرد.
(18)
پيامبر صلى اللّه عليه و آله با او آنچنان نزديك بود كه حتى بعضى از اسرار را با او در ميان مى گذاشت ،

چنانكه (حجر) در روز شهادتش ‍ گفت :
حبيب و دوستم رسول خدا صلى اللّه عليه و آله چگونگى شهادت مرا در اين روز، به من خبر داد.
(19)
پس از رحلت پيامبر اسلام صلى اللّه عليه و آله (حجر) همواره از مدافعان نيرومند اسلام ، و از سرداران بزرگ در جنگهاى اسلامى به شمار مى آمد، در جنگ بزرگ قادسيه يكه تاز ميدان بود و با دشمنان مى جنگيد، و سپس كوفه را براى سكونت انتخاب كرد، و در آنجا به عنوان رئيس ‍ خاندان (كندى ) و از رجال و شخصيتهاى ممتاز و برازنده اسلامى شناخته مى شد.
او از افرادى است كه تبعيضها و بى عدالتيهاى عثمان را، براى عثمان برمى شمرد و او را به استعفا از خلافت فرا مى خواند، و با صراحت با روش عثمان مخالفت مى كرد.
(20)
هنگامى كه على عليه السلام مهار خلافت را به دست گرفت ، حجر كه به آرزوى ديرينه رسيده بود، به زودى در شمار ياران و مدافعان درجه اول عليه السلام قرار گرفت ، و در حقيقت بايد (حجر بن عدى ) را در چهره اين عصر و در اين موقعيت ، همواره با دشمنان على عليه السلام مى جنگيد، در همه جنگهاى على عليه السلام با دشمن ، در ركاب على عليه السلام بود.
در جنگ (جمل ) در پيشاپيش سپاه على عليه السلام فرياد مى كشيد:
ايها الناس ! اجيبوا اميرالمؤمنين و ايفروا خفافا و ثقالا، مروا و انا اولكم ؛ اى مردم ! دعوت اميرمؤمنان على عليه السلام را لبيك بگوييد، و براى جنگ ، سبكبار و مجهز بيرون رويد، حركت كنيد، من در پيشاپيش شما هستم .
(21)
در نبرد (صفين ) حضرت على عليه السلام سپاه خود را داراى هفت جبهه كرده بود، حجر بن عدى را امير و فرمانده جبهه خاندان (كنده ) و (حضر موت ) و (قضاعه ) قرار داده بود.

(22)
در همين جنگ بود كه در روز هفتم ماه صفر به سال 37 هجرى كه درگيرى جنگ در اوج شدت بود، حجر بميدان آمد، و در برابرش پسر عمويش ‍ حجر بن زيد كندى كه در سپاه معاويه بود قرار گرفت ، و در اينجا

بود كه حجر بن عدى با لقب (حجرالخير) و حجر بن يزيد با لقب (حجر الشر)، خوانده شدند.

(23)
آرى حجر شايسته آن بود كه على عليه السلام و پيروانش ، او را حجر
(پاك ) و (نيك ) بخوانند.
در جنگ
(نهروان ) حجر و جنگاور يكه تاز ميدان بود، او طبق انتخاب پيشوايش على عليه السلام فرمانده جبهه راست سپاه بود و در اين جنگ فداكاريهاى چشمگيرى كرد و تا پايان جنگ با جانبازى در راه حكومت عدل پرور على عليه السلام ادامه داد.

(24)
حجر همواره همراه على عليه السلام بود، تا آن روزى كه آخرين روز عمر على عليه السلام بود فرا رسيد، حجر كه در بالين على عليه السلام به سر مى برد و چهره پريده و پيشانى شكافته سرورش را مى ديد، در ميان التهاب اين غم مى سوخت ، چند شعر كه از سوز و انقلاب درونش ‍ حكايت مى كرد، خواند، در اين موقع على عليه السلام به او رو كرده فرمود:
اى حجر! در آن موقعى كه تو را به بيزارى از من دعوت مى كنند چگونه خواهى بود؟
حجر در حالى كه قطرات اشك به گونه هايش مى ريخت ، با زبانى پر اخلاص كه از قلبى پر شور برمى خاست ، گفت : اگر تنم را با شمشير قطعه قطعه كنند، و يا مرا در ميان شعله هاى آتش بيفكنند، از دوستى تو دست نمى كشم ، با كمال استقامت ، پايمردى كرده و از تو بيزارى نمى جويم .
على عليه السلام به او فرمود: خداوند تو را در راه آيينش ، استوار و موفق بدارد و پاداش نيكى از سوى خاندان پيامبر صلى اللّه عليه و آله به تو عنايت فرمايد.

(25)
هنگامى كه حضرت على عليه السلام شهيد شد، معاويه كه هر لحظه آرزوى آن را داشت ، بدون مزاحم بر سراسر عراق حكومت كند، مغبرة بن شيعه نامرد خونخوار و جنايت پيشه را به عنوان حاكم كوفه به كوفه فرستاد.
شگفتا! به جاى نداى روحبخش على عليه السلام صداى خشن و پليد
(مغيره ) در فضاى مسجد كوفه به گوش مى رسد، او همانند رييسش ‍ معاويه از هيچ چيز باك ندارد، در ميان سخنرانيهاى خود، كار را به اينجا رسانيده كه از عثمان تمجيد، ولى به على عليه السلام دادگر روزگار و پدر يتيمان ناسزا مى گويد...
(حجر) نمى تواند سكوت كند، هر لحظه كه مغيره لب به بدگويى على عليه السلام مى گشود، حجر با صداى رسا بى آنكه بهراسد، فرياد مى زند:
اى مغيره . از خدا بترس ! او را كه مدح و ستايش مى كنى سزاوار ملامت است ، او را كه سرزنش مى كنى ، شايسته مدح و ستايش است ! هان اى مغيره ! زبانت را حفظ كن و از خدا بترس !
اى مغيره ! قرآن مى گويد: يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء اللّه و لو انفسكم ؛ اى كسانى كه كه ايمان آورده ايد، در راه عدالت و درستى ، استوار باشيد، براى خدا گواهى دهيد، گرچه آن گواهى به ضرر شما باشد.

(26)
مغيره ، حجر را با سخنان خشن ، تهديد مى كرد و او را از خشم حكومت مى ترساند، و گاهى از در نصيحت وارد مى شد، و مى گفت : اين حجر! من خير خواه تو هستم ، از معاويه بترس ، او اگر بخواهد با شديدترين مجازات ، تو را به قتل مى رساند.
ولى تهديدهاى مغيره گويا همچون بادى بود كه بر شعله هاى آتش ‍ مى وزيد، حجر بيشتر گداخته مى شد و فرياد مى زد اى مغيره ! بهتر است به جاى بدگويى از على عليه السلام به عدالت رفتار كنى و حقوق مسلمانان را حيف و ميل نمايى ...
به اين ترتيب حجر در ملاء عام ، مغيره ديو سيرت را محكوم مى كرد و با سخنان آتشين خود، نمى گذاشت تا مغيره ، از امير مؤمنان بدگويى كند، با اينكه سرانجام اين اعتراضها را مى ديد و شعاع سفارش سرورش على را در مورد شهادتش ، مى نگريست .

(27)
عمر مغيره سپرى شد، به جاى او زياد بن آبيه حاكم كوفه گرديد، او نيز طبق سفارش معاويه ، ظلم و طغيان و ناسزاگويى به على عليه السلام را از حد گذراند، و حتى
(حجر) را به حضور طلبيد و به عنوان (...اندرز، به او گفت : (اى حجر! از عواقب وخيم اين كار بترس ! و از آشوبگرى بپرهيز...)
ولى حجر، فردى نبود كه با اين سخنان از پاى درآيد و با زياد سازش ‍ كند. زياد
) مدتى به بصره ، رفت ، (عمرو بن حريث ) را به نمايندگى در كوفه گذاشت ، وى نيز به نمايندگى از زياد، در خطبه هاى خود، معاويه و خاندان او را تمجيد و تحسين مى كرد، و از على و خاندان على عليه السلام كه مظهر حق و عدالت بودند بدگويى مى نمود، حجر در برابر او نيز آرام نمى گرفت و با لحنى تند، جواب او را مى داد.
حجر با تبليغات خود، عده اى از مسلمانان را به عنوان دفاع از حريم مقدس اسلام و پاسدار اسلام على عليه السلام به دور خود جمع كرده بود، عمرو بن حريث براى زياد نوشت كه هر چه زودتر از بصره به كوفه بيا كه من تاب و مقاومت در برابر ياران على عليه السلام را ندارم .
زياد پس از گزارش با عجله به كوفه آمد، و با كمال بى پروايى و پليدى ، روزها به منبر مى رفت و از على و طرفداران على بدگويى مى كرد تا روزى آنقدر در اين مسير سخن گفت كه وقت نماز گذشت .
(حجر) فرياد زد: (موقع نماز است ).
زياد گوش نكرد و ادامه سخن داد، براى دومين بار حجر فرياد زد: موقع نماز است ، كم كم عده اى از ياران حجر با او همصدا شدند و همصدا فرياد زدند: وقت نماز است وقت نماز است ... در نتيجه ، به اين وسيله سخن زياد را قطع كردند، و زياد ناگريز از منبر به پايين آمد.
به همين ترتيب ، حجر سخنان خود را در فرصتهاى مختلف به زياد مى رسانيد و از حريم مقدس سرورش على عليه السلام دفاع مى كرد، حتى در ضمن گفتگوى مفصلى با زياد، با اينكه تحت شكنجه او به سر مى برد فرياد مى زد:
به خدا سوگند اگر بدنم را با تيغ ‌ها پاره پاره كنيد، دهانم را به سخنى كه موجب خشم پروردگارم و خشنودى شما گردد نمى گشايم ...
سرانجام به دستور زياد، حجر را به زندان كشيدند و سپس ياران او را يكى پس از ديگرى دستگير كرده به او ملحق ساختند.
(زياد پس از پرونده سازى ، حجر را با يازده نفر از يارانش و سپس دو نفر ديگر را به شام نزد معاويه فرستاد، وقتى كه آنان به مرج عذراء

(28) رسيدند، آنان را همانجا تحت نظر نگه داشتند، نماينده زياد به شام نزد معاويه رفت و نامه زياد را با پرونده ها كه براى ظاهر سازى به امضاى دروغين شريح قاضى رسيده بود، ارائه كرد.

(29)
سه نفر به دستور معاويه ، به
(مرج عذراء) براى كشتن حجر و يارانش ‍ رهسپار شدند، قابل توجه اينكه اين سه نفر ماءمور، وقتى كه به مرج عذراء رسيدند طبق دستور معاويه هشت قبر با هشت كفن حاضر كردند

(30) بلكه حجر و يارانش با ديدن قبر و كفن ، مرگ را به چشم خود ببينند و از مرام خود برگردند ولى آنها هرگز اهل تسليم نشدند.
ياران حجر را يكى پس از ديگرى كشتند، وقتى كه متوجه حجر شدند، حجر درخواست كرد كه مهلت دهند دو ركعت نماز بخواند، مهلت دادند وضو گرفت و نماز خواند و بعد از نماز گفت :
به خدا سوگند تا امروز نمازى به اين تندى نخونده ام ، از اين جهت نماز را تند خواندم كه شما تصور نكنيد من از ترس مرگ نمازم را طول مى دهم .
سپس با حالى پرشور دست به دعا برداشت و عرض كرد: خداوندا! تو را بر ضد مردم كوفه به كمك مى طلبم ، آنها بر ضد ما گواهى دادند و اهل شام را به قتل مى رسانند، سپس گفت :
(گرچه مرا مى كشيد ولى بدانيد من نخستين سوار از مسلمانان بودم كه در بيابانهاى اين سرزمين خدا را ستايش كردم و سگهاى مشركان در آنجا به طرفش عوعو مى كردند.

(31)
جلادان ، ديگر مهلتش ندادند، او در حالى كه مى گفت :
(آهن را از پا نگشاييد، خون بدنم را نشوييد تا در دادگاه معاويه را با چنين وضع ملاقات كنم ) به سويش يورش بردند.
و بدن شلاق خورده و ضعيفش را بخونش رنگين ساختند.
اى چشمها اى ديده ها بار ديگر شما را به آن خدايى كه بينايى و درك به شما داد، پرده هاى ضخيم قرون و اعصار را به كنار بزنيد تا چهره زيباى حجر، يار وفادار على عليه السلام را بنگريد، و بينش و انگيزش شهادت او را در صفحات تاريخ بخوانيد... بخوانيد و دريابيد. درود بر تو اى راد مرد و قهرمان بزرگ كه سالار شهيدان امام حسين عليه السلام با ياد تو و جانبازيهاى تو افتاد و ضمن نامه اى به معاويه نوشت :
اى معاويه ! آيا تو قاتل
(حجر بن عدى ) و آنان كه اهل عبادت و نماز بودند و با ستم و بى عدالتى تو مبارزه مى كردند و از بدعتها جلوگيرى مى نمودند، نيستى ؟! تو قاتل آن افرادى هستى كه در راه خدا از سرزنش ‍ هيچ ملامت كننده اى نهراسيدند.

(32)





نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





[ شنبه 29 بهمن 1390برچسب:قهرمانى كه تاريخ آفريد , ] [ 15:46 ] [ اکبر احمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید این وبلاگ یک وبلاگ قرآنی ، مذهبی ، اعتفادی ، تربیتی می باشد که جهت بسط وگسترش فرهنگ قرآنی ایجاد گردیده است
موضوعات وب
امکانات وب